تبليغاتX
عبور ممنوع

عبور ممنوع

شب نشینی با مامورای شهرداری!

تا اول شب داش مشدیا یک ربعی باقی بود، ابوی گرام ما را برای تناول یکی هندوانه آبدار و خوشمزه دعوت کرد ما هم که از دوران طفولیت عاشق هندوانه بودیم و رنگ قرمزش را هم به حساب عشق او به خود می دانستیم در این ضیافت شبانه ابوی شرکت کردیم، هر چند که جدا شدن از رایانه شخصیمان بسی سخت بود اما شکم که نمی گذارد دلتنگ این چیزها شویم!

وارد بزم ابوی شدیم البت در این بزم خانوم والده هم حضور داشتند اما به علت خستگی و روزه داری در چرت شبانه به سر می بردند!

همچنان که مشغول شکم پُرانی ( لغت ابدایی تافته!) بودیم گفتیم برای خالی نبودن عریضه تی وی را هم روشن کنیم شاید که خدا خواست و برنامه ایی در خور توجه تافته را نشان داد همچنان که داشتیم بر سر کنترل بیچاره می کوبیدیم و روزگارش را سیاه می کردیم به نقطه ایی رسیدیم که ما را یاد پست آخر مستطاب عزیز (روحش شاد و یادش گرامی!) انداخت، انگار این بروبچ در شهر، شهر رو زیرپا گذاشته بودند و گشته بودند و سوژه  ایی رو که مستطاب (همه به احترامش برجا!) دوست داشت را پیدا کرده بودند!

ما هم که نیشمان باز شده بود و از بنا گوشمان هم گذشته بود هی به این شکم هندوانه بستیم و هی با ابوی محترم خندیدیم و چرت خانوم والده محترم را هم پراندیم!

حال بگویم از ماجرای این سوژه نگون بخت که بر دستان بروبچ در شهر افتاده بود!

انگاری اهالی محله نارمک از دست پیرزنی رنجور و مریض (البت از نظر روحی!) که از درد تنهایی و بی  کسی ( این را هم بگویم که تافته پیاز داغش را زیاد کرده و گرنه همچین خبرهایی نبود!) به شغل شریف و پر درآمد پرورش گـــــــــــــــــربه روی آورده بود، شکایت کرده بودند!

گربه های پر و بال گرفته هم که انگار هتل 5 ستاره برای خود یافته بودند به رقص و پایکوبی مشغول بودند و انگار یادشان رفته بود با اینکه طهران بی در و پیکر است اما از دست هرچی گربه است عاصی است! (حالابماند که گربه های ایرانی از بهترین نژاد هستند!)

سخن کوتاه کنم که بساط عیش و نشاط ما را هم این برادران شهرداری فراهم کردند، عجیب شغلی بسی سخت و خطرناک دارند این برادران شهرداری، و ما به حالشون غبطه خوردیم از این همه کار و دوندگی که اینان انجام می دادند و با سختی و از جان گذشتگی به دستگیری این گربه هایی که تا چند ساعت قبل فکر می کردند که پیشانی اقبالشان بسی بلند است و خود را از خاندان گربه های اشرافی می دانستند، اما  خوب با آمدن این ماموران میر غضب شهرداری بخت و اقبالشان سیاه شده بود و از خاندان اشرافی به خاندان خانه به دوشان کوچه گرد نزول کرده بودند!

گربه های خانه به دوش تازه، که از این سونامی که بر سرشان ییهویی آوار شده بود هر کدام یک سوراخ موش پیدا کرده بودند و در آن خفی شده بودند (استعاره از پنهان شدن!) و هر کدام از این نگون بختان تاریخ به دست این ماموران میر غضب می افتادند با چنگ و دندون سعی در نگه داشتن مقام اشرافی و هتل چند ستاره پرورش گربه خود داشتند!

در آخر مطلع شدیم که یکی از این گربه های اشرافی که دندان های تیزی هم داشته انگشت یکی از این  میرغضب های شهرداری را به دندان گرفته و آن را خین (استعاره از خون!) آورده است!


پ.ن: برای شادی روح این مامور میر غضب که مجروح شده دعا بفرمایید که انشالله هرچه سریع تر شفای عاجل بگیرند!

پ.ن: باشد که تافته هم از صدقه سری برای دعای این مامور مجروح، رستگار شود، هر چند که بعید می دانم!

پ.ن: نماز و روزه های همه اتون قبول باشه (تافته اینجا بچه مثبت می شود!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:36  توسط تافته ی جدا بافته 

قال و مقال

پیشــــــــی بیا منو بخور!

 

انّی رایت گربةْ بر سر دیگ اشکنه

قُلت پیشی چی می خوری؟قال اکلتُ اشکنه

ثُم کششتُ دمبهُ قال مکش که میشکنه

ثم اخذت نمکی قال میو میو میو ...


پ.ن: لطفا همراه با آهنگ خوانده شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:6  توسط  جناب مستطاب 

دزد دماوند!

اندر عجایب روزگار در پی اقدامی شگفت انگیز دزد آمد و برد و خورد و حالی هم به ما و دوستان داد اساسی!

به گزارش خبر گزاری  باغبان٬ دزد وقتی تصمیم به کندن دیوار خانه می کند که با درب بسته از جانب صاحب خانه مواجه گشت ! دزد  در پی عملیاتی وافر با استفاده از کلنگ و بیل و امثالهم به اندازه ی دوقد آدمیزاد دیوار را کنده و بعد از اذن دخول٬ ورود خود را به انجام می رساند!

گزارش ها حاکی از آن است که جناب دزد در حین خروج لوازم ٬مچش توسط مرد همسایه گرفته شده و اکنون در زندان آب خورونی راه انداخته که بیا وببین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:50  توسط  جناب مستطاب 

استرس سیاسی

همین یه هفته پیش بود که برای پیروزی فلان نامزد ریاست جمهوری تلفن خونه زنگ خورد و فردی صلوات پخش کرد !

منم هم تو جواب بهش گفتم با ایشال ماشال کسی رای نمیاره مگر اینکه .... !

ولی حالا یه هفته گذشت !هنوز ته دلم می لرزه .هر روز با این اینترنت کم سرعت همه ی سایت ها رو باز می کنم تا ببینم امروز چه خبره ؟! امروز کی واکنش نشون داد ؟کی بی تفاوت از مسائل گذشت ! کی خط نشون کشید ؟ کی تظاهرات کرد ؟ کی توهین کرد؟کی خودش رو به خس وخاشاک نسبت داد ؟!کی .....

تو این هفته خیلی ها از هم متنفر شدن ٬خیلی ها با هم بحث و جنجال داشتن ٬خیلی ها هم منتظر یه فرصت بودند تا خودی نشون بودن ! همون خس و خاشاک های خارجی!

تو این یه هفته خیلی ها منتظر شکستن سکوت رهبری بودند و حالا فکر می کنم  امروز با  شکستن  این سیاست سکوت می تونند به این بلبشوی سیاسی پایان بدن!

هیچ وقت تو زندگی نگران کشورم نبودم چون نه زمان انقلاب بودم ونه جنگ! ولی حالا آشفته ی لحن الله اکبرهای ساعته ۱۰پشت بام ها شدم .نگرانه نبود اتحادی که تو این سال ها ایران رو با این اتحادش می شناختم ! 

 این روزها به خوبی معنی آشفته بازار رو درک کردم و فهمیدم کجا زندگی می کنم ! فهمیدم اگه مردم بدی نباشیم خیلی هم خوب نیستیم ! فهمیدم باید نگران اتحادی باشیم که بعد از این هه سال ها نداشتنش بیشتر از داشتنش حس می شود!

همه می گویند این روزها می گذرد خوب یا بدش با شما!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:17  توسط  جناب مستطاب 

انتخابات

در حيرت مانده ايم به كدامين دلاور راي دهيم؟!

يا بسم الله..............

ميرحسين؟

كروبي؟

احمدي نژاد؟

يا

رضايــــــــي؟

ببخشيد شما؟!

تافته هم گزينه خوبي بود! حيف كه شوراي نگهبان به دليل حبس كشيدن ايشان در بند ۲۰۹ اوين صلاحيتش را تاييد نكردند!

پ.ن:شما به كي راي مي دي؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:41  توسط  جناب مستطاب 

بازگشت!

سفر! 

مستطاب می نویسد!!

این چند صباحه باقی مانده تا بیست و اندیه خرداد ماه مشغول کارهای تبلیغاتی٬گشت و گذار در  شهر ها ی مختلف ٬گب و گفت چهره به چهره با مردمان و مجبور کردنشان برای رای دادن به کاندیدای مورد علاقه خود سپری می کنیم!

دو هفته پیش بود که خود را عازم سفر شمال کردیم ! البته هدف فقط تبلیغ بود وبس!

این شد که تافته را نیز با خود همراه کرده و برای به فلک کشیدن عموم مردم در صورت مخالفت با ما٬ از او استفاده کردیم! ایشان قبلا  تبحر خود را در این گونه فعالیت ها به خوبی نشان داده بودند و حضور ایشان در این مواقع برای نظام واضح و بدون چون چرا واجب است!

 با هواپیمای اختصاصی همراه با آقای ایکس (کاندید مورد نظر) به تفرجگاه عشایر رسیدیم .در آنجا به زور نوجوانان و کودکان را در اطراف آقای ایکس جمع کرده و با شیرینی و شکلات آنها را برای گوشسپاری به سخنان پرفیض ایشان خر کردیدیم ! در آنجا سی دی های تبلیغاتی را بین چوپانان و زنان شیر دوش پخش کرده و فرصتی فراهم آوردیم تا کاندید مورد نظرمان وعده های خالی بندی خود را ابلاغ کند!

من و تافته به عنوان گارد پابه پای آقای ایکس گام برمی داشتیم و شهر را پر از دود اسپند می کردیم ! چند کبوتر را نیز اجیر کردیم تا بر سر ملت عکس شخیص جناب ایکس را پرتاب کنند تا شاید اینگونه جلب توجه مان جواب دهد!

 

بعد از ابراز وجود فراوان پرونده ی این سفر را بستیم و آقای ایکس را تا سفر بعدی به خدایش سپردیم!

                                                                                                                                      

پ.ن: به اطلاع عموم کنجکاوین محترم می رساند که اگر مشتاق برای پی بردن به نام حقیقی آقای  ایکس گشتند می بایست تا اواخر خرداد ماه تحمل و سعه صدر داشته باشند

پ.ن:استعفای ما از عبورممنوع مورد غضب قرار گرفت این شد که ....

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:20  توسط  جناب مستطاب 

یـــــــــــــــــــــــــــــــــــاالله!

ما اومدیم!

خیلی ممنون از احوال پرسی های بسیار بسیار صمیمی و گرمتون!

این جناب مستطاب هم که تو بلاگ ها برای ما حلوا خیرات می کردند!

خوب دیگه پست از دیار باقی برایتان می گذارم!

اگر بیماری قلبی و عروقی دارید لطفا به اینجا نیایید، امکان دارد شما هم به ما ملحق شوید!

غرض فقط ابراز وجود بود و اینکه یه لینک جالب نشون بدم!

قابل توجه جناب تمیم و البته انار دونه دونه!

خانوم هیبت بفرما پنیر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:54  توسط تافته ی جدا بافته 

خـــــــــــبر خـــــــــــبر!

هم اکنون خبری به دستمان رسید مبنی بر اینکه به پیشنهاد یکی از مقامات دولتی فعلی طی یک ری اکشن سریع سازمان اراذل را با پست پیشتاز و با بالاترین قیمت به دورترین قسمت کویر و سیاه ترین قسمت معادن منتقل می شوند!

خوب این از خبری که هم اکنون به دست ما رسید تا همچنان اراذل و اوباش سختی روزگار بگذرانند!

و اگر اندر احوالات این تافته ی جدا بافته را بخواهید، ای هنوزم نفسی می آید و می رود اما خوب مذاج روحیمان کمی ناخوش احوال است و هر از گاهی این ناخوشی برما مستولی می گردد!

حال فکر نکنید که تافته چون آنان که عشق خود را از دست داده اند و یا دوست دخترشان را دست در دست جوانی خوش اندام تر از خود دیده اند سر در لاک کرده و گوشه عزلت گزیده اند!

اگر همچین فکری کردید باید بگویم که خیــــــــــــر!!! همچین چیزی نیست و زهی خیال باطل که تافته همچنان دلش چون برکه بکر بکر است!

البت باید حضورتان عارض شوم که این احوالات تافته ای که برما مستولی می شود از عنفوان کودکی با ما همراه بوده و ما را چون آفتابگردان های مزرعه به سویی می کشاند!

هنوز هم با تمام تدابیر فیلسوفانه و مدبرانه جناب مستطاب که اندر احوالات ما داشته اند هیچگونه فلسفه و یا سفسطه ای برای این حال خود نیافتیم و البت نیافتند!


پ.ن: علی ایها الحال ما همچنان در دپسرینگ فلسفی به سر می بریم و از جواب دادن به مریدان خاصه تافته ی جدا بافته معذوریم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:27  توسط تافته ی جدا بافته 

خانه ملت

قصد ورود به منزل را کردیم که بنا به دلیلی غیر مذکور با درب بسته از جانب ابوی مواجه گشتیم!

سعی کردیم تا نشان دهیم که به تیریش قبایمان برخورده است، این شد که با کاسه ای "از جنس چه کنم" خیابان گردی را پیشه راه خود کردیم! در کنار ساختمانی بزرگ و مشکی رنگ توقف کردیم!

از قضا همان مجلس بود، همان خانه ی ملت خودمان!!!! ما که با بدخلقی ابوی مواجه گشتیم مجبور به انتخاب خانه دوم یا همان مجلس که حالا در بهارستان سکنی گزیده است، شدیم!

فقط مشکلش برای ورود این بود که چمدان قدرت خود را در خانه جا گذاشته بودم! ولی مستطاب را چه باک از دولتمردان!!!

نگاهی به سربازان انداختم و با دست به یکی از آنها اشاره کردم تا خودش را نزد من برساند ولی انگار از مافوقش این دستور را نشنیده است این شد با تعجب یک قدم به جلو رفتم و با صدای بلند و کمی خشن  او را به سوی خود خواندم!

او با صدایی خارج از انسانیت گفت: مردک از محوطه خارج شو!

پشت سر خود را نگاه کردم که ببینم سرباز با کدامین مردک اینگونه سخن می گوید ولی کسی را نیافتم، پیش خود اینگونه تفکر کردم شاید این سرباز محو هیبت و بزرگی من شده و به همین دلیل توان سخن گفتن با بنده را ندارد.

چاره ای نبود ٬این شد که از پاهای مبارک خواهش کردم که خودش مرا به سوی سرباز ببرد. لحظه ای بعد خودم را کنار سرباز یافتم ولی تعظیمی از سوی او نیافتم! دستانم را زیر چانه دانش گذاشتم تا نگاهش را متوجه خود کنم، ولی انگار مجسمه ای از او ساخته بودند!

گفتم: بشر مگر کوری، نمی بینی مقام اعظم در مقابلت ایستاده.

خنده ای زشت تحویلم داد، به او اشاره کردم که قصد ورود به مجلس را دارم.

با گفتن کلمه شمـــــا؟ گستاخی اش را به حد رساند، خواستم دستم را بلند کنم و نثار گوش های درازش کنم که با چشمانش مرا تهدید به باتومش کرد!

فهمیدم که با این زبان نفهم باید با ملایمت برخورد کرد.

گفتم: برادر، اخوی بنده قصد ورود به این خانه ی بی صاحب را دارم.

از من کارت شناسایی طلب کرد، کارت را از جیب درآوردم و به صورتش کوباندم تا شاید اینگونه به بزرگی ام پی ببرد، ولی پدر صلواتی انگار سواد خواندن هم نداشت به او گفتم که بنده خبرنگار مملکت هستم ولی باز هم طلب کارت کرد تا هویت خبرنگاری ام را فاش کند، ولی بنده به دلیل تواضع، راضی به آشکار شدن نقش خود نشدم.

وقتی سماجت مرا برای ورود مشاهده کرد با بیسیم پیامم را منتقل کرد ٬ولی نه آنگونه که من خواستم. اینبار از مافوقش کسب اجازه کرد تا مرا بازداشت کند، البته بنده باهوش و زکاوت زیاد با شنیدن این کلمه ی قبیح دوپای سرباز را هم برای فرار و دویدن قرض گرفتم.

آنقدر دویدم که خود را فرسنگ ها از بهارستان دور کردم.

در مسیر بازگشت به خانه، به فکر التماس و عذرخواهی از ابوی افتادم تا شاید دلشان به رحم آید و مرا به ادامه فرزندی خود قبول کند!


پ.ن: هرگونه شک و شبهه ای در مورد این پست پاسخ داده خواهد شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:10  توسط  جناب مستطاب 

حسادت زمستان!!

 شكوفه هاي يخي!

(عکس از جناب مستطاب)

خدایا زمستان و متولدینش را به راه راست هدایت بفرما!


پ.ن:من نمی دانم چرا تافته راه بیراه در پیش گرفته و نمی گذارد حرف دلمان را اینجا پیاده کنیم!؟

با این وجود بنده قصد هدایت عبورممنوع را دارم و بالاخره از اینطور نوشته های تافته نجاتش می دهم!

بماند که تهدیدهای جانی تنمان را به لرزه در می آورد ولی مستطاب را چه باک!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:24  توسط  جناب مستطاب